Arta Hermes 2

فوریه 7, 2010

چرا نمی توان روسیه را دوست داشت؟

دسته‌ها: جامعه و سیاست — آرتاهرمس @ 10:11

هنوز که هنوز است وقتی از روسیه می گویم یا به آن می اندیشم چیزی جز اتحاد جماهیر شوروی در ذهنم نیست. هنوز روسیه برای من همان کشور دوست داشتنی است که خود از کشورهای گوناگون شکل گرفته بود و ابهتی داشت. هنوز وقتی نام روسیه می آید بیش از آن که آن دوران سیاه را مجسم کنم به آرمانی می اندیشم که قرار بود به نابرابری ها پایان دهد ولی به تباهی گرایید. هنوز وقتی به آن فکر می کنم پیش از آن که سیاستمداران نیرنگ باز آن را پیش چشم آورم گورباچف را به یاد می آورم که دگر بار امیدی برای رهایی آفرید و آن زمان که واقعا نمی دانستم، و یا کتمان می کردم که چه بر سر آزاد اندیشان شوروی آمده است، چقدر ناسزایش گفتم.

اما اکنون هم آن آرمان فرو خفته است و هم آن تبهکاری شکل دگر یافته است. اکنون خرسی که روزگاری دنیا را با تهدید زمستان اتمی در خوف فرو می برد و ساعت روز قیامت را ثانیه به ثانیه تنظیم می کرد می کوشد همچون پاندایی بی آزار به نظر برسد که می توان دوستش داشت و به آن اطمینان کرد. در حقیقت از زمانی که وزن کم کرد و جمهوری هایش را به شکل خود خواسته از دست داد به پاندا نیز شبیه شد… به ویژه زمانی که توانست پوست پاندایی را به غنیمت گیرد و آن را بر تن کند. اما هم خود و هم دیگران می دانند او همچنان همان خرس بی رحمی است که در کتاب های کودکان نیز خرسی به بد ذاتی آن وجود ندارد!

چرا روسیه برایم این قدر اهمیت دارد؟ برای من روسیه یعنی ادبیات یا بهتر بگویم، داستان. برای من روسیه یعنی چخوف، داستایووسکی، شولوخوف،فاده یف، گورکی، آلکسی تولستوی، لیو.ن.تولستوی، نیکلای استروفسکی، ایوان گنچاروف و حتا سولژنیتسین. همان قدر که با قهرمانان رمان های فرانسوی یا انگلیسی عاشق می شدم، درد می کشیدم، لذت می بردم و پیروز می شدم؛ قهرمانان داستان های روس نیز می توانستند- و هنوز می توانند- من را با خود عاشق کنند، درد را به من بچشانند، مردم را به من بنمایانند و مرگ را با من مانوس کنند. گارد جوان، سه رفیق، دن آرام، زمین نو آباد، فولاد چگونه آبدیده شد، جنایت و مکافات، بخش سرطان و ده ها کتاب دیگر، کتاب هایی بودند که من را با روسیه ی بزرگ آشنا کردند و ناچارم کردند دوستش داشته باشم. شاید درست نمی شناختمش و یا شاید بد می شناختمش ولی هر چه بود در من احترام بر می انگیخت. حتا زمانی که شوروی فرو ریخت غمگین بودم که که کشور آرزوهایم- و در حقیقت آرمانم برای برابری انسان ها- نابود گشته است و به عنوان یک جوان بیست ساله نمی توانستم بفهمم چیزی که من بهشت می دانستم، برای ساکنانش چیزی جز جهنم نبوده است و اگر هم می دانستم خودم را دلداری می دادم که بعد از دیکتاتوری پرولتاریا، آنارشیسم حقیقی پدید خواهد آمد و خدایان خواهند مرد! اما حتا بعد از آن هم رابطه ام با روسیه قطع نشد و کتاب پشت کتاب بود که از نویسندگانش می خواندم.

اما، یک روز، متوجه شدم روسیه دیگر دوست نیست! دیگر آن شکوه را از دست داده است. یک روز متوجه شدم روسیه کاری را که اتحاد شوروی با کشورم نتوانسته یا نخواسته بود انجام دهد به انجام رسانده است و ایران من دارد توسط بازوهای این هشت پا مکیده می شود. متوجه شدم این هشت پا دارد دریایم را که به آن می بالیدم از من می گیرد و دیگر نخواهم توانست در آن شنا کنم. متوجه شدم به هر جا نگاه می کنم او را می بینم که در حال مکیدن منابع حیاتی ام است. متوجه شدم بازماندگان آن دستگاه مخوف امنیتی دارند ماموران رژیم استبدادی حاکم بر کشورم را تعلیم می دهند که چگونه شکنجه کنند. متوجه شدم دارند به مستبدی که خود را رهبر ایران من می نامد می آموزند که چگونه از الگوی استالین و حزب کمونیست پیروی کند و مخالفان را سرکوب نماید. متوجه شدم که چگونه هر گاه منافع این مستبد به خطر می افتد با پشتیبانی از او، موقعیتش را دوباره مستحکم می کنند.

می دانم در شهری بسیار دور از من، در آن شهر سرد، انسان کوچک اندامی است که فارسی می داند و وظیفه دارد هر آنچه را که به زبان فارسی می بیند آنالیز کند. رد پایش را بارها دیده ام… نمی دانم آنالیز های او تا چه اندازه بر سیاست خارجی روسیه تاثیر می گذارد ولی می دانم بی تاثیر نیز نیست. دوست دارم به او بگویم می شد روسیه را دوست داشت… می شد روسیه نیز در کنار مردم من باشد تا در زمان پیروزی مردم، نیازی نداشته باشد از گذشته اش ابراز پشیمانی کند. می شد روسیه با قطع حمایت از جمهوری اسلامی، منافع ملی خود را برای آینده تضمین کند. می شد روسیه همچنان یکی از قطب های فرهنگی ای باشد که عطش دانستن مردم من را تامین می کنند. می شد روسیه…

اما نشد و شاید هرگز نشود زیرا مدت ها است که روسیه بازی را باخته است و به همین دلیل است که دیگر نمی توان روسیه را دوست داشت چرا که هیچ کس بازندگان را دوست ندارد.

شاید بد نباشد روسیه بازی را دوباره آغاز کند.

برگه‌ی بعد »

وب‌نوشت در وردپرس.کام.